دبیرستان که بودم ناظم بداخلاقی داشتیم که همه از او می ترسیدند. همیشه به نظرم شبیه یک شیر می آمد, شجاع و قوی. چهره اش خیلی جسورانه بود. سن زیادی هم داشت. اما عجیب که با من مهربان بود. یعنی خاطرم نمی آی
سردرهای متوالی از خواندن و فکر کردن و نوشتن. فکر میکردم شروع به نوشتنش بهترم کند ولی واقعیت چیز دیگریست. چشم ها مرهمی از جنس خودش می خواهد, دست ها چمدان را می بندد. کاش بخواند آن چه را می خواهد. سفر نزدیک است.
روستایی دیوانه ای داشت روزی سه خمره آب از چشمه برمیداشت و یکی برمیگرداند. سال ها همین کار را کرد و آن قدر ادامه داد که دیگر نه کسی مسخره اش کرد, نه سنگش زد و نه دشنام داد. روزی حکومتی ها آمدند تا خراج
حس میکنم همه رفته اند مرخصی. یک مرخصی اجباری بدون لذت بی بازگشت. وقتی می نویسم همه, همه ی کسانی که روزهای آفتابی زندگی به من سلام کردند. یا جواب سلامم را دادند. چه می شود کرد. گاهی باید پیشرفت کرد و ر
همه چیز را از او گرفتند. همه آن چه که دوست داشت را گرفتند. فهمید نباید به این دنیای فانی دل بست. بعد هر آن چه دوست نداشت هم گرفتند. فکر میکرد گرفتن از او است آن چه که می خواهند که از او گرفتن را هم گرفتند. به جایش چیزی ندادند. فقط همان را هم دریغ کردند. بادکنکی که نه بالا میرود و نه می ترکد. فقط می داند خالیست. او خالی بود. هیچ نبود.