خرید بک لینک
دبیرستان که بودم ناظم بداخلاقی داشتیم که همه از او می ترسیدند. همیشه به نظرم شبیه یک شیر می آمد, شجاع و قوی. چهره اش خیلی جسورانه بود. سن زیادی هم داشت. اما عجیب که با من مهربان بود. یعنی خاطرم نمی آی

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 19:12

این راه های خاکستری لیاقت اشک های چشم تو را ندارند, این قدر از بهشت خرج نکن. شانه ی من در راه توست؛بگذار زمزم به شانه هایم حسودی کند.

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 19:12

سردرهای متوالی از خواندن و فکر کردن و نوشتن. فکر میکردم شروع به نوشتنش بهترم کند ولی واقعیت چیز دیگریست. چشم ها مرهمی از جنس خودش می خواهد, دست ها چمدان را می بندد. کاش بخواند آن چه را می خواهد. سفر نزدیک است.

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 19:12

روستایی دیوانه ای داشت روزی سه خمره آب از چشمه برمیداشت و یکی برمیگرداند. سال ها همین کار را کرد و آن قدر ادامه داد که دیگر نه کسی مسخره اش کرد, نه سنگش زد و نه دشنام داد. روزی حکومتی ها آمدند تا خراج

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 19:12

حس میکنم همه رفته اند مرخصی. یک مرخصی اجباری بدون لذت بی بازگشت. وقتی می نویسم همه, همه ی کسانی که روزهای آفتابی زندگی به من سلام کردند. یا جواب سلامم را دادند. چه می شود کرد. گاهی باید پیشرفت کرد و ر

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 19:12

همه چیز را از او گرفتند. همه آن چه که دوست داشت را گرفتند. فهمید نباید به این دنیای فانی دل بست. بعد هر آن چه دوست نداشت هم گرفتند. فکر میکرد گرفتن از او است آن چه که می خواهند که از او گرفتن را هم گرفتند. به جایش چیزی ندادند. فقط همان را هم دریغ کردند. بادکنکی که نه بالا میرود و نه می ترکد. فقط می داند خالیست. او خالی بود. هیچ نبود.

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 19:12

طریق باران نگیر که کم می آید و دل زیاد می برد. آفتاب را ببین که در نبودش چه دل ها می گرید.

برچسب: نویسنده: باربد کریمی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 19:12

صفحه بندی